کتابخانه

سبحانک یا من بک حقّق الذّات فی الذّات

فهرست مطالب

بسم ربّنا الأمنع الأقدس الأعزّ الأبهی

سبحانک یا من بک حقّق الذّات فی الذّات و تردّی کینونة القدم بردآء الأسمآء و الصّفات من اسمک الظّاهر ظهرت الظّهورات من اوّل الّذی لا اوّل له و باسمک الباطن استبطنت البطونات فی غیب الغیب بحیث ما ظهر من قدم القدم و لن یظهر الی آخر الّذی لا آخر له بطلوع شمس جمالک الأبهی طلع نیّر العلآء من افق البدآء مبشّراً لمن فی لاهوت العمآء و ملإ البقآء و اهل عوالم الّذی لا یذکر بقلم الانشآء و لا یدرکها حقایق اولی النّهی ثمّ من فی ناسوت الأدنی بأنّ هذا لجمال الأبهی و الطّلعة الأسنی قد ظهر بما هو مقدّس من ذکری و اشارتی و عرفانی و دلالتی و تقدیسی و تسبیحی و تنزیهی و تمجیدی و توحیدی و تفریدی ایّاه و ما هو فی جوهر جوهری و ساذج ساذجی لدی ذکره و بهائه اذاً یا من خلقتم فی البیان بآیاتی لعرفانه لا تحتجبوا عن الّذی کان البیان کلّه کحلقة خاتم فی اصبع ارادته و ورقة لرضوان امره فسبحانک یا من لن یقدر ان یشیر بذکرک ذکر الأعظم و لن یقدر ان یجری علی ثنائک قلم القدم فکیف یقدر و یستطیع ان یجترح بذکرک هذا الفانی الّذی یکون احقر الخدّام لدی باب فضلک الّذی فتح علی الأمم الّا بترشّح من ابحر جودک الّذی تموّج علی کلّ الموجودات و طفح من طمطام عنایتک الّتی تلجلجت علی من فی ملکوت الأوّلیّات و الآخریّات حیث فتحت السن کلّ الأشیآء بأبدع الأذکار بثنآء نفسک المختار و ارتفع النّدآء من قلب صخرة الصّمّآء فی قعر البحار و ما فی علی الأطوار بأنّک انت اللّه ربّ ما یری و ما لا یری اذاً یا الهی اسألک بهذه العنایة الّتی احاطت کلّ الأشیآء و هذه الرّحمة الّتی سبقت من فی الانشآء بأن ترسل حینئذ علی هذا الفانی نسمة من نسمات جود وهّابیّتک و نفحة من نفحات بدعک الّتی بها اهتزّت عظام الرّمیمة و قامت اجساد المیّتة بأنّک انت اللّه الباقی الدّائم القدیم لأقوم بها علی ثنآء احبّتک و ذکر الّذین جعلتهم انوار الهدایة بین خلقک و مشاعل التّوحید بین عبادک و بریّتک و انطق بما تؤیّدنی و تلهمنی من عندک لأنّی لا اعلم شیئاً و انّک انت العلیم الخبیر و انت تعلم یا الهی انّ حبّی ایّاهم و ذکری لدیهم یکون خالصاً لوجهک و مطهّراً عن مشاهدة غیرک انّی احبّ یا الهی انّهم یطّلعون بمواقع الأمور فی ایّامک حقّ الاطّلاع و یعرفون ما هو المستور عنهم حقّ العرفان لیبقی بذلک کینوناتهم و حقایقهم و ارواحهم و امثالهم فی کلّ عالم من عوالمک عارفاً بحقّک و مطّلعاً بما ظهر من عندک و ما اردت لهم فی سرادق عنایتک و فضلک لأنّهم یا الهی لو یطّلعون بکلّ الأمور و یحتجبون عن شیء احتجبوا بقدر ذلک عن منظرک الأکبر و ما توجّهوا الیک بتمام البصر و هذا لم یکن الّا بتقدیسه عن کلّ ما خلقت و تخلق و ظهرت او تظهر حیث نطق بذلک لسانک الحقّ المبین لو یکون البصر علی کبر السّموات و الأرض و یتوجّه بطرف طرفه اقلّ عمّا یحصی الی جهة اخری لم یقدر ان ینظر الی هذا المنظر الأعلی علی ما ینبغی له من حقّ النّظر تعالی تعالی امرک یا الهی و تباهی تباهی ظهورک یا محبوبی قد صعب علی هذا العبد فوق کلّ صعوبة بأن یحتجب احد فی مثل تلک الأیّام الّتی ما رأت عیون الابداع شبهها و لا ابصر من فی الاختراع مثلها حیث ظهرت فیها بصرف جمالک و کافور طلعتک و ساذج محبوبیّتک و احاطت السّموات و الأرض ظهورات عنایتک و بروزات الطافک بحیث طلع کلّ امر مکنون و کنز مخزون و رمز مصون و اشرقت شمس المعانی عن افق سمآء التّبیان و تجلّت بظهورات اسمائک الحسنی و صفاتک العلیا علی من فی الامکان و الأکوان و الّذین یریدون ان یدخلوا هذا البساط الممتنع المنیع و هذا المقرّ المتعالی الرّفیع ینبغی ان تکون قلوبهم مقدّسة عن ذکر اشارات القبل و کلمات الّتی اسّسوها اولی الجهل الّذین اشتهرت انفسهم بالعلم و الفضل لک الحمد یا الهی بما جعلت للواردین فی هذا البساط الأرفع الأعلی مقاماً لا تناله طیور افئدة اهل البقآء و لا حقایق من فی الانشآء کما نطق به مظهر وحیک و مطلع الهامک و نقطة مشیّتک نطفة سنة ذلک الظّهور تکون اقوی عن کلّ البیان و کذلک نزّل فی قیّوم الکتب و الواح اخری فی ذکر هذا المقام الأعلی علی شأن تتحیّر منه عقول اولی الألباب فما اعلی علوّ هذا الخلق الّذی خلقتهم من ساذج امرک و انشأتهم من جوهر فطرتک اذاً یا الهی کیف یلیق ان یکون هذا الخلق البدیع و هذا الصّنع الأرفع الرّفیع انّی اکون متحیّراً یا الهی من وقر بعض الآذان و غطآء الأبصار و غشاوة بعض القلوب بحیث من ندائک اهتزّت الأعراش و انفطرت السّموات و خرقت حجبات اللّانهایات و اندکّت جبال حقایق الممکنات بتجلّی من اشراقات انوار وجهک و مع کلّ ذلک ما انتبه بعض عبادک و بریّتک مع انّک تنادی فی کلّ الأحیان بأعلی النّدآء فوق رؤوسهم و بکلّ الأنوار تکون قائماً تلقآء عیونهم قد اخرجت لهم من جیب الارادة ید المشیّة و تقول بسلطان القوّة و العظمة فها هذه ید اقتداری الّتی بسطتها علی لاهوت عظمتی و جبروت قدرتی و ملکوت سلطنتی و ممالک قدمی و اقالیم امری و اطویت کلّها و ما قدّرت باحاطة علمی فیها فی یدی و انّها بیضآء من انوار وجهی و شعشاع من ضیآء طلعتی و متلألئ من انوار جبینی قد اعطی بفضلی و کرمی لمن یدخل فی ملکوتی و جبروتی و هم یذکرون عند تموّجات ابحر النّور روات اولی الظّلمة و الغرور فیا الهی قد خجل کلّ الوجود من اذکارهم و هم لا یخجلون یستحیی کلّ الممکنات من اقوالهم و هم لا یستحیون هل الّذی انتبه من ندائک و قام بروح امرک و حیّ من نفس رحمانیّتک و شرب عن کأس عنایتک یجری لسانه بذکر الموهومات الّتی کانت فی السن الغافلین من بریّتک و الجاهلین من خلقک لا وجمالک المختار الّا الّذی جعلت له السّمع آیة العذاب من عندک و البصر حفرة السّقر فی وجهه بأمرک فیا الهی قد اجترحت بتلک الأذکار بین یدی سلطان عظمتک ولکن انّک تعلم بأنّ النّار تلتهب من شعراتی بما اسمع اقوال الّذین ما اطّلعوا بأسرار امرک و خفیّات ما فی علمک و ترکوا مقامات العالیة و اقتنعوا بمراتب الدّانیة کأنّهم نسوا ما نزّل من جبروت امرک قلت و قولک الحقّ یا بن منظر الأعلی قدّرت لک من شجر الأبهی فواکه الأصفی کیف اعرضت عنها و رضیت بالّذی هو ادنی فارجع الی ما هو خیر لک فی الأفق الأعلی و اری بعض منهم یا الهی احتجبوا بقول من الکتاب بعد الّذی انّه نزّل بالتّصریح من غیر التّلویح بأنّ کلّ البیان لا یعادل بکلمة من عنده کلّ ما ذکر من الحجّة و البرهان ثمّ الدّلیل و الآیات و البیّنات و العلامات لم یکن الّا لهذا الظّهور الأعظم الأعظم بحیث ما ذکرت فیه کلمة و ما وجد فیه شیء و ما نطق بحرف الّا و یکون آیةً لأمرک و برهاناً لسلطنتک کما تکلّم به لسان المشیّة من عندک کلّ ما خلق و یخلق یکون آیة له خلق بقوله من عنده لیکون حجّة لنفسه یوم ظهوره بل جعل یا الهی کلّ البیان معلّقاً باذنک و قبولک قل و قوله الحقّ فوعزّتک لو تغفرنّ البیان و من فیه لا ینقص عن ملکک من شیء و ان لا تقبلنّ البیان و من فیه لا یزید فی ملکک من شیء بل ان تقبل ذلک تدخل تلک الأفئدة المتیّمة فی ظلّ ظلال محبّتک و ان تردّه یفنی کأنّه لم یکن له ذکر من قبل اذاً اسألک یا مالک الوجود و ملیک الغیب و الشّهود بأن تؤیّد الکلّ علی التّوجّه الی افق فضلک و افضالک مقدّساً من اشارات القبل و البعد و تعرّفهم ما نزّلته فی کتابک لیتمسّکوا بجوهر ما فیه لأنّ هذا مقصودک فیما نزّل بالحقّ و محبوبک فیما انزلته فی کتبک و الواحک انّک انت المقتدر المهیمن المتعالی العزیز الحکیم

ای اله ابدی تو شاهد و گواهی که این عبد در جمیع احیان و اوان جز طالب رضای تو نبوده و انشآءاللّه بعنایت تو نخواهد بود همیشۀ اوقات چشم این عبد بمنظر اکبر بوده و قلب بمصدر امر متوجّه و آنچه دیده و عارف بآن شده خالصاً لوجهک خدمت دوستان تو معروض داشته که شاید نفوس قابله از کوثر حیوان که در ایّام ظهور از اصبع فضل و احسان جاری شده بیاشامند و بمطلع امر و مشرق وحی توجّه نمایند و چندی بود که این عبد صمت را بر نطق اختیار نموده تا آنکه در این ایّام مشاهده شد که غبرۀ تیرۀ ظلمانیّه از شطر نفوس غافله در حرکت آمده و بیم آن رفت که بعضی از ابصار ضعیفه را تیره نماید لذا این عبد متوکّلاً علیک و منقطعاً عمّا سواک بر خود لازم شمرد که بعضی از امور واقعه را خدمت احبّای تو که بر بساط استقامت آرمیده‌اند و از رحیق عنایت نوشیده‌اند معروض دارد که شاید ضعفا را از ظلمت هواهای نفسانیّه و شبهات انفس شیطانیّه حفظ فرمایند قسم بعظمت تو ای پروردگار که در این وقت جمیع اعضا مرتعش و ارکان متزلزل این عبد کجا قابل آنست که کلماتش مقبول آید و یا بیانش مذکور شود نیست بحت چگونه علم هستی برافرازد و عدم صرف کجا تلقاء ظهور قدم اظهار وجود نماید چه که عرض همین مطالب اظهار وجود است و آن از اعظم خطیئات محسوب ولکن چون لأجل تقرّب عباد بشاطی قرب و لقا و اقبال نفوس بقبلۀ من فی الأرض و السّمآء عرض میشود لذا از بحر غفران طلب عفو مینمایم مع آنکه این عبد بیقین میداند که تو لم‌یزل از اذکار و عرفان و اقبال ناس غنی بوده و هستی لا ینفعک اقبالهم و لا یضرّک اعراضهم هیچ وصفی بساحت اقدست نرسد و هیچ ذکری به بساط احدیّتت درنیاید بلکه ذکر احدیّت در ساحت اقدست ذنب صرفست و غفلت محض چه که شرافت او به نسبتها الیک بوده لا بنسبتک الیها لو تطردها بأسرها من یقدر ان یمنعک فی ذلک و لو ترفعها کما رفعتها من یقدر ان یعترض علی فعلک انّک انت المحمود فی کلّ ما اردت و ترید و فی کلّ ما قلت و تقول و فی کلّ ما اظهرت و تظهر فوعزّتک یا الهی لا احبّ ان اختار لنفسی الّا ما اخترته لی و لا ارید ان اتکلّم الّا بما امرتنی به یکون طرف کینونتی ناظراً الی افق اوامرک و مشرق احکامک لو تطوی بساط الأذکار المنبسطة المنتشرة فی الأرض لأقول انت الحاکم فی امرک و لو تأمرنی بما ینکره من فی الملک لأقول انت المطاع فی حکمک اسألک اللّهمّ بأن تجعلنی من الّذین لم یتکلّموا الّا باذنک و لم یتحرّکوا الّا بارادتک انّک انت المقتدر المتعالی المهیمن القیّوم

عرض میشود حین ورود جمال قدم در سجن عکّا چندی امر بسیار شدید بود و تفصیل آن در همان ایّام خدمت بعضی از دوستان عرض شد تکرار آن لازم نیست جمیع در کمال عسر و مشقّت بودند تا آنکه یومی از ایّام لوحی از مصدر امر نازل و این عبد تلقاء وجه تحریر مینمود آیه‌ئی از سماء مشیّت نازل و این سجن را سجن اعظم موسوم فرمودند این عبد گمان نمود که نظر به این شداید وارده است که باین اسم موسوم شده تا آنکه یومی از ایّام آیاتی نازل مضمون آن اینست که میفرمایند تفکّر نمائید بچه سبب این سجن را باعظم نامیدیم این بیان که از مطلع وحی رحمن ظاهر شد این عبد خود را بسیار مضطرب و متزلزل مشاهده نمود ولکن متوکّلاً علی اللّه ساکن بودم و بهیچوجه بر سؤال جسارت ننمودم تا آنکه روزی ذکر محبّت و اقبال یکی از اهل این مدینه تلقاء عرش عرض شد لوحی مخصوص او از سماء احدیّت نازل در آن لوح مفصّلاً امورات حادثۀ این ارض را ذکر فرمودند و آن لوح حال موجود است بعد از تنزیل آن لوح این عبد دانست که سبب اعظمیّت این سجن بلایای کلّیّه است که بر جمال احدیّه وارد میشود تا آنکه یومی از ایّام یکی از همراهان با بعضی از اصحاب بنزاع و جدال برخاست مع آنکه خود او خاطی و ظالم بود عریضه بساحت اقدس معروض داشت و در آن عریضه اظهار مظلومیّت خود نمود در جواب او لوحی بلسان پارسی از سحاب حزن سبحانی نازل و صورت آن این است

هواللّه

عاشق را نزد معشوق اظهار هستی و خودبینی جایز نه اگر خطوه‌ئی از این سبیل تجاوز نماید از عشّاق محسوب نه

نکند عشق نفس زنده قبول

نکند باز موش مرده شکار

بلی بعضی از عاشقان اظهار صدمات و شداید خود را در پیش‌گاه محبوب امکان نموده‌اند و مقصود از آن اشتغال با محبوب و اصغای حضرت مقصود بوده نه ذکر نفس و هوی حال قاصدی از اعلی مقاصد عزّ مقصود نازل و بکلماتی ناطق است بفهمید که که میگوید و چه میگوید تاللّه لو عرفتم و علمتم ما ورآء ستر الکبریآء من اسرار ربّکم العلیّ الأعلی لفدیتم انفسکم حبّاً لله مالک الأسمآء باری قاصد معهود حکایتی ذکر نموده که وقتی در طور اشراق بودیم و محبوب آفاق بقصد جبل‌ها بیرون تشریف بردند و بعجز تمام از مدّعیان محبّت رجا فرمودند که این سفر و هجرت اگرچه بظاهر سهل و آسانست ولکن در باطن شدید و باب امتحان و اگر بصورت بسلطنت و اقتدار مشهود ولکن در معنی بمحنت و اضطرار لایحصی مکنون عرض خود مبرید و زحمت بر خود مدهید و بگذارید تا بنفس خود هجرت نمایم آنچه کلمات محبّت‌آمیز و شفقت‌انگیز بود تلویحاً و تصریحاً فرمودند مفید نیفتاد این بنده و جمعی بادّعای آنکه زادی بجز رضای دوست نخواهیم و مقصودی جز وجه محبوب نداریم بگمان خود معتکف و از نصح و یقین دوست غافل عزم سفر نمودیم و با طلعت محبوب همسفر و همسیر گشتیم قدری که بادیه پیمودیم نار حبّ مخمود و جمال شوق محجوب تا آنکه از آن مقام تجاوز نمودیم حسنات را سیّئات مشاهده نمودیم و سیّئات را عین حسنات شمردیم تا آنکه وارد جزیزۀ خضرا شدیم فلک الهی در آن ارض روحانی بر جودیّ امر مستوی گشت و بعد بمراکب هوی در بیدای ظنون و اوهام در صبح و شام سایر بودیم گاهی مجتمع و گاهی متفرّق و گاهی بحبّ و گاهی بغفلت ایّام و لیالی بسر میبردیم سلسبیل بیان در کلّ احیان از کوثر فم رحمن جاری ولکن عطش مفقود و انوار وجه از افق اجلال مشرق ولکن اقبال غیر موجود هر روز بر وهم و گمان افزودیم و از توجّه بحقّ کاستیم و با این احوال غیر مرضیّه و شئونات غیر لایقه چنان در غمرات غفلت و هوی غرق شدیم که از احوال خود هم غفلت نمودیم و در جمیع احوال طلعت محبوب را با کمال شفقت و ملاطفت ملاحظه مینمودیم بعضی از ما متحیّر که اگر احاطۀ علمیّۀ الهیّه موجود چگونه میشود با این افعال ردّیّه مقبول شویم بالأخره حقّ را غافل و خود را عاقل و عالم شمردیم غافل از آنکه رحمت کبری مانعست از هتک استار و اگر خدمتی نمودیم اتبعناه بالمنّ و الأذی و بعد از آن ارض ارادۀ هجرت فرمودند و مجدّداً کلّ را از حضور منع نمودند مستشعر نشدیم و متنبّه نگشتیم که علّت منع چیست و سبب چه مرّة اخری هجرت نمودیم و با حضرت مقصود بادیه‌ها پیمودیم تا آنکه وارد بارض اخری شدیم و با دوست در یک محلّ آرمیدیم و سرّاً بهوای نفس مشغول گشتیم تا آنکه آتش هوی غلبه نمود و از منظر ابهی ممنوع شدیم و از کثرت لقا قدر وصال از نظر افتاد و پردۀ حیا از هم درید و حال محبوب را در محلّی حبس نموده‌ایم و در کلّ حین از سهام ظنون و رماح اوهام بقدر وسع و قوّه بر او دریغ نمیداریم چه که محبوس و مسجون و فریدش یافته‌ایم غفلت بمقامی رسیده محلّی را که جمیع اهل ملأ اعلی باو ناظرند و از او مستمدّ در آن محلّ مبارک جهرة باقبح کلمات ناطقیم و باضلّ اعمال و اخسر آن عامل فتبّاً لنا ما اثّرت فینا کلمات اللّه و مع‌ذلک متنبّه نشدیم و اقلّاً اگر وفا ننمودیم جفا ننمائیم نه شبی بذکری ذاکر و نه به توجّهی مشغول

حکایت کنند که فضیل خراسانی کان من اشقی العباد و یقطع الطّریق انّه عشق جاریة و اتاها لیلة فصعد الجدار اذاً سمع احداً یقرأ هذه الآیة أ لم یأن للّذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر اللّه و اثّر فی قلبه فقال بلی یا ربّی آن و حان فرجع و تاب و قصد بیت اللّه الحرام و اقام فیه ثلاثین سنة الی ان صعد روحه الی الأفق الأعلی عجب است که کلمة اللّه را از لسان یکی از عباد شنید و چنان مؤثّر افتاد که در یک آن از حضیض امکان بافق رحمن راجع شد و این عباد در لیالی و ایّام متتابعاً متوالیاً نغمات نفس رحمانی را از لسان قدرت و عظمت استماع نمودیم و این‌قدر تأثیر ننموده که اقلّاً بقبح افعال و اعمال و ظنون و اوهام خود مطّلع شویم حکایت که باین مقام رسید فلک بیان بر جودیّ لسان منصعق و مدهوش و قلم از بنان منقطع و بیهوش لن یصیبنا الّا ما کتب اللّه لنا نسأل اللّه بأن یفتح ابصارنا و یعرّفنا انفسنا و اعمالنا ان لم نوفّق علی معرفة نفسه سبحانه نوفّق علی معرفة انفسنا الغافلة و یکشف عن وجوهنا حجبات المانعة لنراه مشرقاً عن افق الفضل و العنایة و ننقطع عمّن فی الامکان و الأکوان و نتوجّه الیه بکلّنا انّه هو ربّنا الرّحمن و نسأله بأن یوفّقنا علی التّوبة و الانابة فی کلّ صباح و مسآء و یحفظ مشرق اشراق انوار وجهه عن رماح احبّائه لأنّه ما اراد معیناً سواه و انّه مبدأه و مثواه و یقول لا اله الّا اللّه انتهی

اگرچه بعموم نازل شده ولکن فرمودند مخصوص است بنفوس معرضه که حال در ظاهر ادّعای حبّ مینمایند و بعد ما فی سرّهم ظاهر خواهد شد و از برای عدّه‌ئی از احّبا قرائت شد و از خود او مستور بود جمیع ناس دانسته و میدانند که بعضی از مدّعیان محبّت رحمانیّه در عراق و مدن اخری باعمال ناشایسته مشغول بودند ولکن رحمت رحمانیّه مانع از خرق حجاب و کشف اعمال بود چنانچه آن نفس ظالم در ایّام توقّف عراق سرّاً بشرب خمر و بعضی از اعمال دیگر مشغول بود و در اواخر ایّام عراق گاهی از سرّ بجهر تجاوز می‌نمود و مع‌ذلک طائفین حول ستر مینمودند مع آنکه متّصلاً از مطلع آیات الهیّه کلمات نصحیّه نازل بود چنانچه در اکثری از الواح منزله مذکور است و اعمال و افعال بعضی از اهل بیان در اوّل امر بر احدی پوشیده نبوده و نیست ولکن همچو میدانستند که این امور مقبول است و از جانب حقّ تعالی شأنه مأذونند مع آنکه بساط اوامر حقّ مقدّس از اعمال ردّیّۀ غیر مرضیّه بوده و ساحت اقدسش منزّه از شئونات مکرهۀ نالایقه ونفسه الحقّ که در سنین توقّف عراق و ایّام هجرت لیلاً و نهاراً از سماء اراده آیات واضحۀ صریحه در نهی عباد از غیر ما حکم به اللّه نازل و باطراف ارسال میشد تا آنکه الحمد لله بعضی از عباد به ما اراد به اللّه عارف شدند و عامل گشتند و نفحۀ تقدیس و تنزیه امریّۀ الهیّه مابین بریّه مرور نمود نظر بعدم اطّلاع ناس از اوامر الهیّه تفضّلاً لهم از لسان احدیّه این کلمه استماع شد عفا اللّه عمّا سلف نسأل اللّه ان یوفّقهم علی التّقدیس و التّنزیه و العمل بما امروا به من لدن علیم خبیر

باری نفس ظالم و رضا قلی لازال سرّاً باعمال شنیعه مشغول بودند و این عبد بکرّات هر دو را نصیحت مینمود چه در عراق و چه در ارض سرّ و چه در سجن اعظم که شاید متنبّه شوند و از خواب غفلت منتبه گردند ابداً تأثیری ننمود ما تأثّرت فیها کلمات النّصحیّة و بیانات الشّافیة المعلنة تا آنکه رضا قلی با بعضی از نصاری جهرة بشرب و اعمال شنیعه مشغول گشت لذا اطرده اللّه بسلطانه و با خبیثین هم یعنی سیّد محمّد و آقا جان متّصل شد چندی از میان گذشت یومی عریضه‌ بساحت اقدس فرستاد مشعر به توبه از خطیئات ماقبل و همچنین چند یوم بعد عریضۀ اخری ولکن چون بکرّات توبه نموده و نقض عهد و میثاق اللّه از او ظاهر لذا عرایض مقبول نیفتاد و بعضی اعمال از او ظاهر که شبه و مثل نداشته و سبب تضییع امر اللّه بین عباد گشته این عبد فانی دوست نداشته که ذکر نماید شاید که ملائکۀ ناشرات اعمال آن خبیث مردود را در ارض انتشار دهند الا لعنته اللّه علی القوم الظّالمین و در اتّصال آن خبیث و خبیثین اشتعلت نار الفتنة و البغضآء علی شأن لا یحصیه القلم و البیان ولکنّ الرّحمن اخمدها و اطفأها انّه لهو المقتدر القدیر هر ذی بصری از طرد جمال قدم آن نفوس را عرف قمیص تقدیس و تنزیه استنشاق مینماید چه که اعمال رضا قلی و آقا جان خبیث و ذنبه نزد کلّ واضح و مشهود است نسأل اللّه بأن یفتح عیون النّاس و یعرّفهم من اعماله و احکامه جلّ و عزّ ما یدّل علی تقدیس ذاته و تنزیه نفسه و ساذج امره اگرچه اکثری از ناس نائمند ولکن بعضی از انفس زکیّه و ابصر حدیده بعنایت رحمانیّه موجود انّهم یمیّزون الحقّ عن الباطل و یعرفون من عرف کلّ امر ما تطمئنّ به قلوبهم و نفوسهم الا انّهم عباد مکرمون

باری امر بمقامی رسید که جمال قدم در بیت عاکف و امر بسدّ باب از کلّ فرمودند و بهیچوجه ملاقات از برای احدی ممکن نه و بر حسب ظاهر آنچه از مفتریات مشرکین و حیل مبغضین استماع میشد ابداً از مطلع اوامر الهیّه امری ظاهر نه تا آنکه یومی از ایّام در شهر رجب او شعبان مکتوبی از جناب آقا سیّد علی قبل اکبر ابن اخ جناب آقائی اسم ‌اللّه م‌ه علیه من کلّ بهآء ابهاه لدی العرش حاضر بعد از عرض ما فی المکتوب لدی الوجه جواب لوح امنع اقدس الّذی جعله اللّه رحمة للمخلصین و نقمة للمشرکین از مطلع بیان رحمن نازل بعد از تنزیل آن لوح مبارک افق این ارض تغییر نمود و بحمرة تمام ظاهر و در هر یوم در ازدیاد بود تا آنکه یومی از ایّام آیات عنایت از مطلع رحمت نازل بعد از استماع آن این عبد مطمئن شد که الحمد لله که غضب الهی مخصوص نفوس خبیثه بوده بعضی از آیات آن لوح مبارک در شوق و اشتیاق عشّاق بوده و بعضی در قهر و اقتهار اهل نفاق و صورت آن لوح مبارک این است قوله جلّ کبریائه

ان یا اسمی مهدی قد حضر لدی الوجه ما انشأه ابن اخیک فی ثنآء مولاه و عرفنا منه الشّوق و الاشتیاق و نزّلنا له ما یحدث به الشّغف و الاحتراق فی حبّ اللّه مالک یوم الطّلاق طوبی لمن یقرأ و یتفکّر فیما نزّل من لدی اللّه المقتدر القدیر

بسم اللّه الأقدم الأعظم

قد احترق المخلصون من نار الفراق این تشعشع انوار لقائک یا محبوب العالمین قد ترک المقرّبون فی ظلمآء الهجران این اشراق صبح وصالک یا مقصود العالمین قد تبلبل اجساد الأصفیآء علی ارض البعد این بحر قربک یا جذّاب العالمین قد ارتفعت ایادی الرّجآء الی سمآء الفضل و العطآء این امطار کرمک یا مجیب العالمین قد قام المشرکون بالاعتساف فی کلّ الأطراف این تسخیر قلم تقدیرک یا مسخّر العالمین قد ارتفع نباح الکلاب من کلّ الجهات این غضنفر غیاض سطوتک یا قهّار العالمین قد اخذت البرودة کلّ البریّة این حرارة محبّتک یا نار العالمین قد بلغت البلیّة الی الغایة این ظهورات فرجک یا فرج العالمین قد احاطت الظّلمة اکثر الخلیقة این انوار ضیائک یا ضیآء العالمین قد طالت الأعناق بالنّفاق این اسیاف انتقامک یا مهلک العالمین قد بلغت الذّلّة الی النّهایة این آیات عزّتک یا عزّ العالمین قد اخذت الأحزان مطلع اسمک الرّحمن این سرور مظهر ظهورک یا فرح العالمین قد اخذ الهمّ کلّ الأمم این اعلام ابتهاجک یا بهجة العالمین تری مشرق الآیات فی سبحات الاشارات این اصبع قدرتک یا اقتدار العالمین قد اخذت رعدة الظّمآء من فی الانشآء این فرات عنایتک یا رحمة العالمین قد اخذ الحرص من فی الابداع این مطالع الانقطاع یا مولی العالمین تری المظلوم فریداً فی الغربة این جند سمآء امرک یا سلطان العالمین قد ترکت وحده فی دیار الغربة این مشارق وفائک یا وفآء العالمین قد اخذت سکرات الموت کلّ الآفاق این رشحات بحر حیوانک یا حیوة العالمین قد احاطت وساوس الشّیطان من فی الامکان این شهاب نارک یا نور العالمین قد تغیّر اکثر الوری من سکر الهوی این مطالع التّقوی یا مقصود العالمین تری المظلوم فی حجاب الظّلام بین اهل الشّام این اشراق انوار صباحک یا مصباح العالمین ترانی ممنوعاً عن البیان من این تظهر نغماتک یا ورقآء العالمین قد غشّت الظّنون و الأوهام اکثر الأنام این مطالع ایقانک یا سکینة العالمین قد غرق البهآء فی بحر البلآء این فلک نجاتک یا منجی العالمین تری مطلع آیاتک فی ظلمات الامکان این شمس افق عنایتک یا نوّار العالمین قد خبت مصابیح الصّدق و الصّفآء و الغیرة و الوفآء این شؤونات غیرتک یا محرّک العالمین هل تری من ینصر نفسک او یتفکّر فیما ورد علیها فی حبّک اذاً توقّف القلم یا محبوب العالمین قد کسرت اغصان سدرة المنتهی من هبوب اریاح القضآء این رایات نصرتک یا منصور العالمین قد بقی الوجه فی غبار الافترآء این اریاح رحمتک یا رحمن العالمین قد تکدّر ذیل التّقدیس من اولی التّدلیس این طراز تنزیهک یا مزیّن العالمین قد رکد بحر العنایة بما اکتسبت ایدی البریّة این امواج فضلک یا مراد العالمین قد غلق باب اللّقآء من ظلم الأعدآء این مفتاح جودک یا فتّاح العالمین قد اصفرّت الأوراق من سموم اریاح النّفاق این جود سحاب جودک یا جوّاد العالمین قد تغیّر الأکوان من غبار العصیان این نفحات غفرانک یا غفّار العالمین قد بقی الغلام فی ارض جدبآء این غیث سمآء فضلک یا غیاث العالمین

ان یا قلم الأعلی قد سمعنا ندائک الأحلی من جبروت البقآء ان استمع ما ینطق به لسان الکبریآء یا مظلوم العالمین لو لا البرودة کیف تظهر حرارة بیانک یا مبیّن العالمین و لو لا البلیّة کیف اشرقت شمس اصطبارک یا شعاع العالمین لا تجزع من الأشرار قد خلقت للاصطبار یا صبر العالمین ما احلی اشراقک من افق المیثاق بین اهل النّفاق و اشتیاقک باللّه یا عشق العالمین بک ارتفع علم الاستقلال علی اعلی الجبال و تموّج بحر الافضال یا وله العالمین بوحدتک اشرقت شمس التّوحید و بغربتک زیّن وطن التّجرید ان اصطبر یا غریب العالمین قد جعلنا الذّلّة قمیص العزّة و البلیّة طراز هیکلک یا فخر العالمین تری القلوب ملئت من البغضآء و لک الاغضآء یا ستّار العالمین اذا رأیت سیفاً ان اقبل اذا طار سهم ان استقبل یا فدآء العالمین أ تنوح او انوح بل اصیح من قلّة ناصریک یا من بک ارتفع نوح العالمین قد سمعت ندائک یا محبوب الأبهی اذاً انار وجه البهآء من حرارة البلآء و انوار کلمتک النّورآء و قام بالوفآء فی مشهد الفدآء ناظراً رضائک یا مقدّر العالمین ان یا علیّ قبل اکبر ان اشکر اللّه بهذا اللّوح الّذی تجد منه رائحة مظلومیّتی و ما انا فیه فی سبیل اللّه معبود العالمین لو یقرأه العباد طرّاً و یتفکّرون فیه لیضرم فی کلّ عرق من عروقهم ناراً یشتعل منها العالمین

این عبد تا آن یوم از لسان عظمت آیات قهریّه باین شأن استماع ننموده لذا بسیار متفکّر که چه واقع خواهد شد و چه امری از مطلع غیب ظاهر شود باری در هر یوم فساد و اعراض اشقیا در تزاید بوده تا آنکه رضا قلی یک بستۀ کبیر سواد نوشتجات که نزدش بود بعض فقرات آن را بفقرات کفرآمیز مخلوط نموده و بدست اکثری از اهل این بلد داده و چنان مذکور نمود که من از حضرات بودم و حال تائب شدم و مسلم گشتم او و آقا جان و سیّد محمّد هر سه نزد ناس اظهار ندامت نموده و خود را از اهل اسلام قلم دادند و بقسمی این بلد منقلب شد که اکثر ناس جهرة بشتم و بغضا قیام نمودند و سیّد محمّد خبیث چون مشاهده نمود که جمال قدم در بیت ساکن و باب بر حسب ظاهر مسدود و حضرت غصن اعظم هم از مابین اصحاب خارج فرصت غنیمت نموده با بعضی از اصحاب بنای مراوده و دوستی گذاشتند و این عباد ساکن و صابر ابداً در این امور امری از مصدر امر صادر نه متوکّلاً علی اللّه در محلّ نشسته تا چه ظاهر شود و از سرادق غیب بعرصۀ ظهور چه جلوه نماید تا آنکه در یوم اثنین ثانی ‌عشر شهر ذی‌القعده ساعت یازده از روز غوغا برخاست مشاهده شد که پاشای بلد با جمیع عسکریّه مع اسیاف مسلوله بیت را احاطه نمودند و همچنین کلّ اصحاب را اخذ نمودند و این عبد بتحریر آیات منزله مشغول بود و بقسمی مدینه در حرکت و اضطراب مشاهده شد که فوق آن ممکن نه بغتةً کلّ اهل بلد مع عساکر و ضبّاط بهیجان آمده و بقسمی نعره و ضوضا مرتفع که قلم از ذکر آن عاجز است در آن اثنا تلقاء وجه حاضر فرمودند لا تلتفت الی ضوضائهم بعد لسان مبارک بآیات ناطق و این عبد به تحریر آن مشغول که غصن اعظم بین یدی حاضر و معروض داشتند که بباب حکومت خواسته‌اند جمال قدم مع غصن اعظم تشریف بردند غصن اکبر و آقائی آقا میرزا محمّد قلی و این عبد خواستیم همراه برویم منع فرمودند بعد از ساعتی آمدند غصن اکبر و این عبد را هم بردند بعد از ورود سرایه اهل حکومت مذکور نمودند که هفت نفر از اعجام رفته‌اند آقا جان و سیّد محمّد و رضا قلی را کشته‌اند لله درّ من قال

فی فتیة من جنود القهر ما ترکت

للرّعد کرّاتهم صوتاً و لا صیتا

قوم اذا قوبلوا کانوا ملائکة

حسنا و ان قوتلوا کانوا عفاریتا

و جمیع ناس مضطرب و خائف مشاهده شدند و بشأنی آثار قهر احاطه نمود که اکثری از اهل بلد و اهل حکومت در آن لیل از اکل و نوم ممنوع ماندند عجب در آنست مع آنکه جمال قدم در اشهر معدودات مع غصنین اعظمین سدّ باب نموده و ابداً با احدی از خارج و داخل معاشرت نمیفرمودند و خود سیّد محمّد باطراف نوشته که جمیع اصحاب اعراض نمودند مع‌ذلک بعد از وقوع این امر خبیثۀ کاذبه علیها لعنة اللّه و لعنة اولیائه در مجلس حکومت رفته و ذکر نموده که جمال قدم امر فرمودند که این نفوس را بقتل رسانیدند مع آنکه واللّه المهیمن القیّوم که ابداً بر حسب ظاهر از مقرّ امری صادر نشد و لازال کلّ را از ارتکاب این امورات نهی میفرمودند و میفرمودند انّ الکلب ینبح و الذّئب یعوی ان اترکوهما و لا تتعرّضوا بهما و کونوا من الصّابرین

باری یکی از احبّای الهی تفصیل مجلس حکومت را از این عبد از دیار بعیده استفسار نمود این عبد آنچه در نظر بود خدمت ایشان معروض داشت و حال در این ورقه مکرّراً ذکر میشود تا جمیع بریّه از بیانات الهیّه در آن لیله مستفیض شوند لیلۀ اولی حین صلوة عشا بود که در مجلس پاشا تشریف بردند و در آن مجلس جمع کثیری مجتمع بوده و جمیع در کمال وحشت و اضطراب جمال قدم در صدر مجلس متّکئاً جالس و ابداً تکلّم نفرمودند چه که اهل مجلس بشورا و مکالمه بین خود مشغول بودند و در آن مجلس جز حضرت غصن اعظم احدی را همراه نبردند بعد پاشا برخاسته معروض داشت که در محلّ دیگر تشریف ببرید چه که حال میخواهیم حضرات آخذین را استنطاق نمائیم لذا در محلّ دیگر که بمجلس اداره موسوم است تشریف بردند و در آن مجلس غصنین اعظمین و آقائی آقا میرزا محمّد قلی و آقا محمّد علی اصفهانی و آقا محمّد جواد و آقا محمّد حسین ابن حاجی علی عسکر تلقاء وجه حاضر بودیم و بعضی از اهل سرایه از ضبّاط و غیره و الی ساعة سابعه در آن محلّ تشریف داشتند و متّصلاً بآیات عظمت ناطق از جمله باین عبد فرمودند در نظرت هست آیاتی که در لیلۀ قبل نازل شده و بعد بأعلی البیان تلاوت فرمودند و آن آیات این است

بسمه الباقی الدّائم العزیز العظیم

قد ماج بحر البلآء و احاطت الأمواج فلک اللّه المهیمن القیّوم ان یا ملّاح لا تضطرب من الأریاح انّ فالق الأصباح معک فی هذه الظّلمة الّتی احاطت العالمین توکّل علی اللّه فی کلّ الأحوال و لا تخف من هبوب عواصف البغضآء ان استعذ باللّه ربّک المقتدر العلیم انّه یحفظ من یشآء بسلطان من عنده انّه لهو العلیم الحکیم فی بحبوحة الظّلمة کان الوجه مشرقاً بضیآء احاط من فی السّموات و الأرضین انّا فی تلک الحالة ندع البریّة الی اللّه و لا یخوّفنا اجتماع الّذین‌هم کفروا باللّه اذ اتی بأمر بدیع قد سرق السّارق ما نزّل من لدی العرش و احضره لدی الّذین یحکمون علی العباد کذلک فعل ذاک المشرک البعید قل مت بغیضک یا ایّها الجاهل هل تظنّ انّک تسبقنا لا واسمی الّذی به فاحت نفحات الرّوح علی کلّ صغیر و کبیر انّا بلّغنا الأمر بأیادی الرّسل من لدنّا انّا کنّا قادرین ثمّ نشرناه بأیدی الّذین اعرضوا انّه لا یضرّه مکر الماکرین انّ الخنّاس حضر بکتابی بین النّاس و ظنّ بذلک یهجمون علی مطلع الأمر و یحتقر به شأن اللّه فیما سواه کذلک سوّلت له نفسه و حقّت علیه کلمة العذاب من لدن غالب محیط قل بذلک یرفع امره و ینتشر آیاته و یعلو هذا الذّکر الّذی به قدّر کلّ امر حکیم یا لیت یجتمعون علینا العباد و یسفکون دمائنا فی هذا السّبیل المستقیم انّا فدینا ما عندنا فی سبیل اللّه یشهد بذلک ما انا فیه من البلایا و عن ورائها قلم الّذی به ثبت امر اللّه العزیز الحکیم قل انّی اکون منتظراً یوم الّذی فیه اری نفسی بین الأحزاب من جنود الظّالمین تاللّه اذاً یسمعون ما لا سمعوا من قبل و یرون ما لا رأت عیون الّذین سبقوا انّه لهو الحاکم علی ما اراد و انّه لهو القویّ القدیر قل یا ایّها الذّباب هل تقدر ان تطیر مع الورقآء فی هذا الهوآء الّذی ما طارت فیه طیور العالمین کلّ ما یرد علینا انّه رحمة لنا یشهد بذلک کلّ موقن بصیر تنوح الذّرّات لضرّنا و نحن فی فرح مبین قد اظهرنا السّرور من افق الأحزان انّه یفعل ما یشآء و یحکم ما یرید

و در آن احوال ابداً بمأمورین اعتنا نفرمودند وجه مبارک متوجّه بحضرت غصن اعظم و حضرت غصن اکبر روحی لهما الفدآء و بعضی احبّا که در خدمت حاضر بودند بوده بعد بحر بیان رحمن موّاج از جمله فرمودند قد اوحی اللّه تبارک و تعالی الی بعض انبیائه فی بعض وحیه وعزّتی و جلالی لأقطّعنّ رجآء کلّ مؤمّل یؤمّل غیری و لأکسونّه ثوب المذلّة بین النّاس و لأبعدنّه عن فضلی و فرجی أ یؤمّل عبدی فی الشّدائد غیری و مفتاحها بیدی ما لی اری عبدی معرضاً عنّی و قد اعطیته ما لم یسألنی أ فأسأل فلا اجود کلّا أ لیس الجود و الکرم لی أ لیس الدّنیا و الآخرة بیدی و لو انّ کلّ واحد من اهل السّموات و الأرض سألنی مثل السّموات و الأرض و اعطیته ما نقص ذلک من ملکی علی قدر جناح بعوضة و امثال این بیانات که اکثری در نظر نیست متّصلاً از کوثر فم رحمن جاری بوده قد تعاطت اقداح البیان من خمر ذکر ربّک الرّحمن آنچه بخاطر این عبد مانده معروض داشته چه عرض کنم که در آن لیلۀ مبارکه آیات قدرت و عظمت و سلطنت چه قسم جاری و سایل و نازل بوده کأنّ سلسبیل البیان بذل علی من فی الامکان و بحر الکرم ترشّح علی الأمم و سرّ المجلّل بالسّرّ تجلّی علی من فی الغیب و الشّهود بسیار از بیانات ابداً در نظر نمانده بعد در ساعت سابعه یکی از ضبّاط آمده جمال قدم و غصنین اعظمین و آقائی آقا میرزا محمّد قلی را بردند در عریضۀ قبل عرض شده که جمال قدم و حضرت غصن اکبر را در محلّی که جنب لیمانست و آقائی را در محلّ دیگر و حضرت غصن اعظم را در لیمان تحت حدید این عبد و سایر احبّا را در نفس سرایه محلّ بسیار مظلم تحت حدید حبس نمودند در لیلۀ ثانیه تلغراف از والی آمده محلّ جمال قدم را تغییر دادند در قبّۀ مرتفعه که فوق لیمان است تشریف بردند غصنین اعظمین و آقائی در حضور امنع اقدس و توقّف در قبّه سی و هشت ساعت و نیم بعد مجدّد یوم خمیس ساعت رابع از نهار بسرایه طلب نمودند لأجل سؤال و جواب حین توجّه بمجلس لسان عظمت باین کلمه ناطق اخذتم اصول انفسکم و نبذتم اصول اللّه عن ورائکم ما لکم لا تفقهون این آیه مکرّر از لسان عظمت جاری و بعد از ورود جمال قدم پاشا و اهل مجلس معذرت خواستند که ما مکلّف به تفحّصیم چه که سه ٣ نفس کشته شده‌اند و جمیع اهل بلد خائف و هراسان لذا باید بموجب قانون عمل شود گویا بیچاره از قانون هم اطّلاع نداشته باری سؤال از اسم مبارک و وطن نمودند و معروض داشتند که موجب قانون این است که این سؤالات بشود و نوشته گردد فرمودند انّه اظهر من الشّمس مجدّد سؤال شد فرمودند لا ینبغی ذکر الاسم فانظروا فی فرمان الدّولة الّذی عندکم بعد بکمال ملایمت عرض نمودند خود شما بفرمائید

اذاً جلس هیکل العظمة مستویاً علی السّریر و نطق بلسان القدرة و القوّة اسمی بهآءاللّه و مسکنی نور اذاً فاعرفوا ثمّ توجّه وجه القدم الی المفتی و قال عزّ کبریائه لو عرفتم لأسمعناکم هدیر ورقآء العظمة علی غصن سدرة الرّبّانیّة لیظهر لکم ما قال العبودیّة جوهرة کنهها الرّبوبیّة فبهت من حضر من کلمة اللّه الأبدی و بعد مخاطباً الی الکلّ فرمودند ما المقصود من هذا الاجتماع و السّؤال و الجواب لو تریدون اعترف بما هو مقصودکم و رجآء قلوبکم لأنّی ما احبّ ان اکون فی الدّنیا علی قدر ساعة و از آیات سور ملوک تلاوت فرمودند از جمله این فقرۀ مبارکه ما مررت علی شجر الّا و خاطبه فؤادی یا لیت قطعت لاسمی و صلب علیک جسدی فی سبیل ربّی و فی اثنآء البیان قد اخذ الاهتزاز ارکان ا لرّحمن ثمّ بعد ذلک قام القیام و توجّه جمال العلّام الی محلّ آخر خارجاً عن المجمع باری عجایب روزی و عجایب وقتی بوده در بعضی از ناس شمس کلمة اللّه اشراق نموده اظهار محبّت نمودند فی‌الحقیقه این عبد از ذکر بیانات رحمانی عاجر است صاحب مثنوی ذکری نموده مناسب این مقام است

آن خطاباتی که گفت آن دم نبی

گر زند بر شب برآید از شبی

روز روشن گردد آن شب چون صباح

من نتانم گفت باز آن اصطلاح

خود تو دانی کآفتاب اندر حمل

می چه گوید با ریاحین با دقل

هم تو میدانی که آن آب زلال

می چه گوید با ریاحین با نهال

باری این عبد از ذکر بیانات الهیّه و اصطلاحات ربّانیّه عاجر بوده و خواهد بود بعد پاشا فرستاد که ببیت مراجعت فرمائید و معذرت خواست از آنچه واقع شده فرمودند رجوع بحبس اولی است چه که جمعی محبوسند بعضی تلقاء وجه حاضر شده معروض داشتند که حال اهل بلد در حرکتند نمیتوان محبوسین را بیرون آورد چند یومی اگر توقّف شود بهتر است بعد مراجعب ببیت فرمودند و آن حین ساعت احدی ‌عشر یوم خمیس بود مجمل آنکه ابتدای خروج جمال قدم از حرم الی حین ورود شصت و نه ساعت و نیم منقضی شد توقّف در سرایه لیلۀ اولی ٥ ساعت و نیم محبس جنب لیمان هیجده ساعت و نیم حبس قبّه فوق لیمان سی و هشت ساعت و نیم ورود سرایه و توقّف در آن مرّۀ ثانیه هفت ساعت کذلک قضی الأمر من لدی اللّه المقتدر العلیم الحکیم و دیگر آنکه صحبت نامیست از اهل زاء علیه لعنة اللّه اذا حدّث کذب و اذا وعد اخلف و اذا اؤتمن خان این صفات منافقین است و صدهزار فوق آن در آن خبیث موجود قبل از وقوع این مقدّمۀ مذکوره وارد این بلد شد و در مقرّ مشرکین منزل داشت و چندی با نفوس خبیثه معاشر و بعد با روایات کاذبۀ سقیمه مراجعت نمود و بهر محلّ که رسید مفتریاتی ذکر نمود او و آقا جان علیهما غضب اللّه راوی مجعولات مفتریه از ناحیۀ کذبه شده‌اند چنانچه بعد از انقلابات مدینۀ کبیره و عزل مشیر و موت صدر اعظم نسبت دادند این امور لأجل ظلم بر ما واقع شده و این امور را رأس المشرکین خبر داده کلّ هذا کذب صراح و هر عاقل منصفی که فی‌الجمله بعرف انصاف فائز شده یشهد بکذبهم چه که جمیع نفوس از عرب و عجم و ترک در صدد جمال قدم بودند و بعداوت تمام قیام نموده بودند و سایرین را داخل وجود نمیدانستند و بر سایر آنچه واقع شده بالتّبع بوده باری اخذ ظالمین و ما ورد علیهم و ما یرد کلّ در لوح رئیس و الواح اخری بکمال تصریح نازل و حال این عبد بعضی را ذکر مینماید تا کلّ بدانند که آن نفوس کاذب بوده و خواهند بود و مطلع آیات الهیّه و منبع فیوضات رحمانیّه بآنچه وارد شده خبر داده‌اند از جمله لوح جناب ابن نبیل علیه بهآء اللّه است که در اوّل ورود سجن اعظم نازل و اصل لوح نزد جناب مذکور موجود و سواد آن نزد جناب زین‌المقرّبین علیه بهآء اللّه و احبّا موجود است جویا شوند و تحقیق نمایند تا بیقین بدانند که زمام علوم بید مقتدر علیم بوده و خواهد بود لا یعلم الغیب الّا هو یظهر لمن یشآء ما یشآء و یستر لمن اراد ما اراد انّه لهو العلیم الخبیر بعضی آیات منزله در لوح ابن نبیل اینست

هو الأقدس الأبهی

ک‌ظ نادیناک عن ورآء قلزم الکبریآء علی ارض الحمرآء من افق البلآء انّه لا اله الّا هو العزیز الوهّاب ان استقم علی امری و لا تکن من الّذین اذا اوتوا ما ارادوا کفروا باللّه ربّ الأرباب سوف یأخذهم اللّه بقهر من عنده انّه لهو المقتدر القهّار فاعلم انّ الّذین حکموا علینا قد اخذ اللّه کبیرهم بقدرة و سلطان و بعد آیاتی چند نازل تا به این آیه میرسد قوله جلّ کبریائه سوف نعزّل الّذی کان مثله و نأخذ امیرهم الّذی یحکم علی البلاد و انا العزیز الجبّار چنانچه چندی نگذشت نفسی که سبب و مباشر نفی حقّ و آل اللّه بود از مدینۀ کبیره نفی نمودند و کبیرشان که جمیع حکم از او صادر بدرک رفت حال ملاحظه کنید مع این آیات منزله که از قبل در کتاب الهی نازل و در بلاد منتشر صحبت زنجانی بعد از وقوع گفته رئیس المغلّین اخبار داده الا لعنة اللّه علی الکاذبین و همچنین سورۀ رئیس را ملاحظه نمائید که بعد از هجرت ارض سرّ و ورود شاطی بحر نازل شده و همچنین آیات هیکل که مخصوص ملک پاریس و اهل آن دیار نازل و اخبار فرموده‌اند از آنچه بعد بر او واقع شده قوله جلّ کبریائه ان یا ملک ان استمع النّدآء من هذه النّار المشتعلة من الشّجرة الخضرآء فی هذا الطّور المرتفع علی البقعة المقدّسة البیضآء خلف قلزم البقآء انّه لا اله الّا انا الغفور الرّحیم الی ان قال عزّ کبریائه ان یا ملک انّا سمعنا منک کلمة تکلّمت بها اذ سألک ملک الرّوس عمّا قضی من حکم الغزا انّ ربّک لهو العلیم الخبیر قلت کنت راقداً فی المهاد ایقظنی ندآء العباد الّذین ظلموا الی ان غرقوا فی البحر الأسود کذلک سمعنا و ربّک علی ما اقول شهید نشهد بأنّک ما ایقظک النّدآء بل الهوی لأنّا بلوناک وجدناک فی معزل ان اعرف لحن القول و کن من المتفرّسین انّا ما نحبّ ان نرجع الیک کلمة سوء حفظاً لمقام الّذی اعطیناک فی الحیوة الظّاهرة انّا اخترنا الأدب و جعلناه سجیّة المقرّبین انّه ثوب یوافق النّفوس من کلّ صغیر و کبیر طوبی لمن جعله طراز هیکله ویل لمن جعل محروماً من هذا الفضل العظیم لو کنت صاحب الکلمة ما نبذت کتاب اللّه ورآء ظهرک اذ ارسل الیک من لدن عزیز حکیم انّا بلوناک به ما وجدناک علی ما ادّعیت قم و تدارک ما فات عنک سوف تفنی الدّنیا و ما عندک و یبقی الملک للّه ربّک و ربّ آبائک الأوّلین لا ینبغی لک ان تقتصر الأمور علی ما تهوی به هواک اتّق زفرات المظلوم ان احفظه من سهام الظّالمین بما فعلت تختلف الأمور فی مملکتک و یخرج الملک من کفّک جزآء عملک اذاً تجد نفسک فی خسران مبین و یأخذ الزّلازل کلّ القبائل فی هناک الّا بأن تقوم علی نصرة هذا الأمر و تتّبع الرّوح فی هذا السّبیل المستقیم أ عزّک غرّک لعمری انّه لا یدوم و سوف یزول الّا بأن تتمسّک بهذا الحبل المتین قد نری الذّلّة تسعی عن ورائک و انّک من الرّاقدین انتهی

و معلوم احبّای الهی بوده در ایّام توقّف در ارض سرّ الواح منیعه مخصوص بعضی از ملوک لاتمام حجّة اللّه نازل و ارسال شد از جمله بملک پاریس که در آن ایّام رأس ملوک بود لوحی نازل و سبب آن آنکه روزی تلقاء عرش حاضر بودم فرمودند بعد از دعوای روس و عثمانی ملک پاریس باعانت عثمانی برخاست و بعد از نزاع و جدال و قتل و غارت جمعی از ملوک بمیان آمدند و حکم مصالحه محقّق شد بعد ملک روس از ملک پاریس سؤال نمود که من و تو هر دو اهل یک ملّت بودیم سبب چه بود که باهانت اهل مذهب خود و اعانت غیر مذهب قیام نمودی جواب نوشت که سببی نداشت مگر آنکه نفوسی از رعیّت عثمانی را شما در بحر اسود بغتةً بر ایشان هجوم نمودید و جمیع را غرق کردید ندای آن مظلومان مرا از خواب بیدار نمود و باعانت برخاستم بعد از اتمام این فقره فرمودند حال ما لوحی باو میفرستیم و او را امتحان مینمائیم اگر باعانت مظلومین اهل بیان برخاست تصدیق مینمائیم او را در آنچه گفته والّا یظهر کذبه فیما ادّعی و قال لذا لوحی باو نازل و ارسال شد ابداً خبری از او نرسید مع آنکه وزیری از وزرای او که سرّاً اظهار حبّ مینمود بساحت اقدس معروض داشته که مخصوصاً لوح را بملک رساندم و تفصیل را هم لساناً معروض داشتم مع‌ذلک جوابی نرسید این بود که بعد از عدم وصول جواب آن لوح این لوح ثانی نازل و بخطّ فرنساوی شخصی نوشته و ارسال داشت حال ملاحظه در لوح نمائید آنچه بعد بر او وارد شده از قبل تصریحاً من غیر تلویح در آن لوح نازل طوبی للقارئین طوبی للمتفکّرین طوبی للمنصفین و همچنین در خلق بدیع و ارسال آن بقدرت و عظمت تفکّر نمائید و ملاحظه کنید بعد از اتمام حجّت و اظهار قدرت چگونه بلایا از قحط و غلا و خوف عجم را احاطه نمود اخبار این امور کلّ در الواح متعدّده نازل شده فواللّه الّذی لا اله الّا هو اگر نفوس در خلق بدیع و ارسال او و لوح او و آنچه بعد وارد شده تفکّر نمایند جمیع را کافیست و برهان الهی اظهر از شمس بر کلّ مبرهن و واضح میشود ولکن کینونات جعلیّه بعالم خود مشغول‌اند از انفاس سبحانیّه و عرف آیات رحمانیّه قسمتی نبرده و نخواهند برد الّا من شآء اللّه چنانچه مشاهده میشود مع این اعلای کبری و ظهور عظمی و آیات واضحات بعضی از عباد متابعت نفوسی را اختیار نموده‌اند که همیشه خلف قناع بوده و خواهند بود و ابداً امری از آن نفوس ظاهر نشده چه فایده که این عبد فرصت ندارد والّا جمیع آنچه ظاهر شده و میشود کلّ را از آیات اللّه که بالتّصریح من غیر تأویل نازل شده معروض میداشت نسأل اللّه بأن یؤیّد العباد علی الانصاف و محو ما عندهم من الأوهام و ما ذکر فی الأسلاف انّ العجب فی الّذین اتّبعوا الدّفرآء بعد الّذی تضوّع رائحة المحبوب بین العالمین مثل آنکه بسیّد محمّد اصفهانی و اقوال او که ابداً از اصل امر مطّلع نبوده و لازال بفساد مشغول از حقّ امنع اقدس محتجب مانده‌اند اگرچه قول عوام است ولکن مناسب این مقام کوری نگر عصاکش کوری دگر شود فواللّه فواللّه هر ذی بصر و ذی شمّی که یک مرتبه او را دیده از وجهش اثر جحیم و از نفسش رایحۀ اهل سجّین یافته هر روز بتدلیسی مشغول چون وارد سجن اعظم شدیم اسمش را قدّوس افندی گذاشت بگمان آنکه اسم بی‌معنی سبب اعلای مسمّی خواهد شد ویل له و لمن اتّبعه و همچنین آقا جان را رئیس المشرکین سیف‌ الحقّ نامید و عراق را باو وعده داد چنانچه مکتوب خود آقا جان الآن موجود است که برئیس المشرکین نوشته و استغاثه نموده آن وعده که دادید چند وقت دیگر ظاهر میشود باری در این ارض نزد هر شخصی ذکر نمود که من سیف‌ الحقّم و اکثر بلاد را عنقریب فتح میکنم الا لعنة اللّه علی الکاذبین در این مقام آیاتی از سماء مشیّت الهیّه نازل قوله عزّ کبریائه

الأقدس الأعظم الأبهی

انّ فی ابتلآء مالک الامکان فی کلّ الأحیان لآیات لمن فی الأکوان قد قبل الشّدّة لرخآء البریّة و المشقّة لراحة من فی الامکان نفسی لفضله الفدآء و کینونتی لرحمته الفدآء و روحی لعنایته الّتی احاطت الآفاق ما اصبح الّا و احاطته ظلمات الاشارات من الّذین کفروا باللّه منزل الآیات و انّه لا یمنعه شیء عمّا اراد فی امر اللّه مالک یوم التّناد مرّةً ینادی بلسانه المبین و طوراً یشیر باصبع الیقین و یدع الکلّ الی اللّه مالک الرّقاب لو نذکر ما ورد علینا لتنفطر السّمآء و تخرّ الجبال انّ الّذین کفروا افتخروا بما عندهم من الألقاب انّ الأخرس سمّی نفسه بالقدّوس و ادّعی فی نفسه ما ادّعی الخنّاس و الآخر سمّی نفسه بسیف الحقّ و قال انّی انا فاتح البلاد قد بعث اللّه من ضرب علی فمه لیوقننّ الکلّ بأنّه ذنب الشّیطان قطع من سیف الرّحمن قد کان ان ینتظر ایّام عزّه و ظهوره بما وعده من کفر باللّه فالق الأصباح کذلک یأخذ اللّه من اعرض عنه و قام علی تضییع امره بین العباد فلمّا هلکوا سرت اریاح الرّبیع و فتحت ابواب السّمآء و امطر السّحاب طوبی لمن فاز بعرفان اللّه فی ایّامه و انقطع بکلّه عن کلّ الجهات قل أ و لم یکفکم ربّ السّموات و الأرض انّه قد اتی بالحقّ باسمه المهیمن علی الابداع انّک نوّر قلبک بمصباح الأعظم الّذی اوقده مالک القدم ثمّ استقم علی الأمر بسلطان ربّک المقتدر المختار انتهی

شخصی در این مدینه از علمای مدینۀ کبیره بوده آقا جان نزد او مراوده داشت نزد او هم تفصیل را ذکر نموده که من سیف الحقّم عنقریب فتوحات اکثر بلاد بدست من خواهد شد آن شخص عالم جاهل اگرچه از سبیل حقّ بعید بوده کلمۀ خوبی ذکر نموده کأنّ ر وح ‌القدس نطق علی لسانه چنانچه بعد از قتل مشرکین فی‌‌الفور مع پاشای بلد بر سر نعش آقا جان حاضر مذکور نمود این ملعون میگفت من سیف الحقّم حال معلوم شد که سیف الحقّ آن بود که بر کمرش خورد و بأسفل الجحیم مقرّش داد باری الحمد لله بعد از وقوع این فقره و رجوع مشرکین بأسفل الجحیم امطار رحمت لیلاً و نهاراً باریده بعد از آنکه در چند سنه رحمت ممنوع بود و ناس بقحط و غلا معذّب و مبتلا باری وقتی که در ادرنه بودیم کاغذی آن خبیث بشخصی نوشته بود از جمله ملاحظه شد یک فقره از فقرات لوحی که در عراق نازل شده بود سرقت نموده و باسم خود نوشته و آن فقره این است چون شمس مشرقیم و چون قمر لائح و آن غافل پلید این‌قدر ادراک ننموده که عرصۀ سیمرغ جولانگه ذباب نشده و نخواهد شد و ظلمت را نمی‌رسد که دعوی شمسی نماید فواللّه چون بعض ناس را ضعیف و احمق دید لذا بمفتریات نفسیّه قیام نمود چنانچه بعضی مجعولات قلمیّۀ او را اخذ نموده و میخوانند قد خسر الکاتب و القاری و بوساوس و دسائس مختلفه ناس را از ربّ النّاس منع مینمود و باوهام سابقه بعضی را گمراه نمود چنانچه این بنده را شخصی در سوق ملاقات نمود مذکور داشت که ساعتی میخواهم تو را ملاقات کنم بشرط آنکه احدی جز من و تو نباشد و این عبد از قبل او را ندیده بودم گفتم بسیار خوب وقتی معیّن شد و آمد بعضی ذکرها بمیان آمد و معلوم شد که با مشرک باللّه مراوده دارد و ذکر نمود بمن گفته‌اند تو از شیعیانی در این اثنا این عبد را بشأنی ضحک غلبه نمود که زمام صبر از دست رفت آن شخص تعجّب نمود گفت سبب ضحک چیست گفتم ای بیچارۀ فقیر شیعیان شما که در دیار ایران مثل حصاة ریخته‌اند بچه مقامی رسیدند و یا چه شأنی عنداللّه داشته‌اند که تازه تو میخواهی بر اثر آن متوهّمین مردوده مشی نمائی آیا ندیدی که کلّ باطل و در ضلالت صرف بوده‌اند چنانچه حقّ منیع را بایادی خود شهید کردند الا لعنة اللّه علی القوم الظّالمین بعد از القاء این کلمه بسیار متفکّر شد بعد لوجه اللّه بعضی از کلمات منیعه که از مصدر امریّه استماع نموده بودم باو القا نمودم مشاهده شد که خالی از استعداد نیست از جمله مذکور داشتم که تو فکر کن از آنچه نزد شیعیان بود و از اساس مذهب و ملّت خود میشمردند کدام‌یک صدق بود که حال تو میخواهی بر اثر آن اوهام و کلمات کذبه به بحر صدق و حکمت ربّانیّه وارد شوی آیا این شیعیان که میگوئی معنی قیامت را ادراک نموده بودند قال لا گفتم آیا میزان را عارف شدند قال لا گفتم آیا حشر و نشر را فهمیدند قال لا گفتم آیا آنچه در ذکر قائم نزدشان مذکور است بقسمی که ادراک نموده‌اند حقّ بوده قال لا بعد مذکور داشتم که خود شاهدی کلّ کذب بود حال این فقره که بتو گفته‌اند از کجا دانستی که صدق است بعد جلست مستویاً مقابلاً الیه و نطقت بما حفظت من آیات اللّه الملک المهیمن القیّوم و القیت علیه ما امرت به من لدی اللّه العزیز المحبوب قلت یا عبد اما سمعت ما نطق به لسان العظمة اذ استوی علی عرشه المهیمن علی کلّ شاهد و مشهود قال و قوله الحقّ دعوا ما عندکم من الأوهام ثمّ استمعوا ما ینطق به لسان ربّکم العزیز العلّام الی متی تتّبعون الهوی قد اشرقت شمس الهدی ان اقبلوا الیها مقدّسین عمّا ذکر من قبل من علمائکم تاللّه هذا لظهور اللّه و آیة بطونه لما سواه لا یقاس بما ذکر فی ازل الآزال و لا یعرف بما عندکم من کلمات اهل الجدال تقرّبوا الیه بعیون نورآء و وجوه بیضآء کذلک امرتم فی الألواح من لدی اللّه المقتدر العلیم الخبیر و قوله جلّ کبریائه مخاطباً لأحد قد نراک متغمّساً فی غدیر المحتجبین و میاه اوهام الغافلین ان اخرج منه باسمی و سلطانی ثمّ تغمّس فی هذا البحر الأعظم الّذی ینطق کلّ قطرة منه لا اله الّا انا المقتدر المتعالی المهیمن العزیز الکریم

گفتم ای مرد لوجه اللّه میگویم و خالصاً لله ذکر مینمایم بریز این اوهام را و از این مقامات کثیفۀ محدودۀ متوهّمه صعود نما تا به پرهای رحمت رحمانی بسموات حکم ربّانی عروج نمائی و فائز شوی الیوم یوم قل اللّه ثمّ ذرهم فی خوضهم یلعبون است و این آیۀ مبارکه از قبل مخصوص این یوم نازل شده چه که در این ظهور واضح و مبرهن گشت که نفس حقّ وحده سلطان است بر کلّ و شریک و شبیه اخذ ننموده و نخواهد نمود اگرچه از قبل اهل ملل به این بیان مقرّ و معترف بودند ولکن اکثر کاذب بودند چه که هر روز شریکی از برای حقّ قرار میدادند و بعد در این مقام آنچه سزاوار بود این عبد معروض داشت ذکر نمود الیوم تکلیف چیست گفتم عمل بهمین آیه که عرض کردم بگذار این انفس موهومه و اقوالشان را و در فضای خوش بدیع وارد شو تا خمر باقی از آیۀ رحمت رحمانی که میفرماید بظهوری ثبت حکم البدع و انّ هذا لبدیع السّموات و الأرضین بیاشامی از قبل و بعد بگذر بنفس ظهور بعین ظهور ناظر شو چه که کلّ در این ظهور اعظم به این مأمورند و این مختصّ باین ظهور است و بعد ذکر نمودم که بعضی از نفوس ضعیفه را آن نفس خبیثه بامثال این اذکار از مختار منع نمود چنانچه یحیی هم به بعضی مینویسد انت من شیعتی و مقصود از این عبارت معلوم قد ضلّ کلّ کتّاب کذّاب حال مشاهده کن کجاست مقام اذکار آن نفس خبیث و مقامی که حضرت ربّ الأرباب از برای عباد خواسته ای برادر جمیع الفاظ محدودۀ نالایقۀ قبل را بریز و بپرهای بدیع در فضای خوش بدیع طایر شو تا بعنایت الهی از خمر بدیع بیاشامی و بسرّ این امر بدیع پی‌بری

و دیگر آنکه بعضی از عباد از بعضی اعمال نفوس ضعیفه که طائف حولند شکایت نموده‌اند و آن را بحقّ جلّ و عزّ نسبت داده‌اند چنانچه شخصی ذکر نموده که چگونه میشود مع اظهار حقّیّت و اعلای این امر که عالم را احاطه نموده بعضی نفوس که خود را نسبت بحقّ میدهند باعمال ناشایسته مشغول باشند باری این فقره از غفلت آن غافل است گویا این شعر که مابین ناس مشهور است نشنیده که میگویند

گر جملۀ کاینات کافر گردد

بر دامن کبریاش ننشیند گرد

روزی در ساحت عرش حاضر بودم قد توجّه الیّ وجه اللّه قال أ سمعت انّ المخلصین فی خطر عظیم ای عبد حاضر لدی العرش علمای ظاهره در اصحاب رسول اختلاف نموده‌اند که آیا اسم صحابه بر چه نفسی صادقست بعضی گفته‌اند صحابی نفوسی هستند که در یک سنه او اکثر در خدمت آن حضرت بودند و بجهاد فی سبیل اللّه قیام نمودند و بعضی گفته‌‌اند که هر کس اقرار بر کلمۀ توحید نمود و رسول را ملاقات کرد او از صحابه محسوب است اگرچه مرّة واحده بوده و بعضی گفته‌اند این اسم در بارۀ نفوسی صادقست که مخصوص حضرت رسول او را باین اسم خطاب فرموده‌ و بعضی گفته‌اند نفوسی هستند که عند حضرت موثّق بوده‌اند و در سفر و حضر حاضر ولکن اکثری از علما گفته‌اند کلّ من اسلم ورآء النّبیّ صلّی اللّه علیه و صحبه ولو اقلّ زمان انّه من الصّحابة از این قرار در حجّة الوداع چهل‌هزار نفس با حضرت بودند و یوم وفات حضرت در مدینه صد و بیست و چهار هزار نفر جمع شدند بر کلّ این نفوس بقول اخیر اسم صحابه صادق مع‌ذلک معدودی بودند که از زلال خمر ایقان نوشیده‌اند و بمبدأ فیوضات رحماینّه وارد شده‌اند باری امثال این سخنان از غفلت شده و میشود نسأل اللّه ان یؤیّد الکلّ علی ما یحبّ و یرضی باری ای دوستان حقّ بسمع قناعت نکنید و باوهام قبل دل مبندید فواللّه الیوم نفوس خبیثه ضعفا را باوهام قبلیّه از شریعۀ الهیّه منع نموده‌اند بشنوید عرض این عبد خادم لدی العرش را و بارجل مستقیمه بر صراط احدیّه قائم شوید حقّ بشأنی ظاهر که احدی را مجال اعراض نمانده جمیع کتب الهیّه مشعر و مدلّ بر آن چنانچه چندی قبل یکی از دوستان که از ملل مختلفه بوده عریضه‌ئی عرض نموده و در آن عریضه دو روایت معروض داشته که در کتب قدیمه از لسان یونانی بلسان عربی ترجمه شده فقرۀ اولی سیظهر الشّیطان فی جزیرة قاف و یمنع النّاس عن الرّحمن اذا حان ذاک الحین توجّهوا الی الأرض المقدّسة منها تمرّ نسمة اللّه انتهی و قاف قبرص است و این مشهور است چنانچه جمیع ترک قبرص را شیطان جزیره‌سی میگویند و ارض مقدّسه هم معلوم که حال مقرّ عرش واقع شده و فقرۀ ثانی یظهر الحباب فی جزیرة المنسوبة الیه انّه قصیر القامة کثیر اللّحیة ضیّق الجبهة و الصّدر اصفر العین و الشّعر لظهره وبر کالابل و لصدره شعر کالمعز اذا اتی ذلک الوقت تقرّبوا الی الکرمل ولو بالکلکل ثمّ اقبلوا الی الواد المقدّس ارض المحشر بقعة البیضآء انتهی معلوم بوده که حباب اسم شیطان و حیّه است میفرماید ظاهر میشود شیطان در جزیره‌ئی که منسوب باوست که قبرص باشد چنانچه بجزیرۀ شیطان معروفست و میفرماید اذا اتی ذلک الوقت تقرّبوا الی الکرمل و کرمل جبلیست مقابل عکّا ولو بالکلکل اگرچه بسینه باشد ثمّ اقبلوا الی الواد المقدّس ارض المحشر بقعة البیضآء این سه لقب ارض عکّاست چنانچه بین کلّ مشهور و در کتب مذکور و کاش نفسی به قبرص میرفت و جمیع این صفات که مذکور است بعین ظاهر در آن شخص مشاهده مینمود باری ای عباد حقّ محتاج باین اذکار نیست و امثال این اذکار لأجل تفضّل صرفه است که این بندۀ ذلیل گمان نموده که بامثال آن بعضی از خواب غفلت بیدار شوند والّا حقّ مقدّس از ذکر این و آن لا یعرف الّا بنفسه و لا ینعت الّا بما نعت به ذاته لذاته ما سواه مخلوق بأمره و راجع الی اماکنه فی عوالم ابداعه و اختراعه امّیدواریم که عرایض این عبد چون خالصاً لوجه اللّه معروض شده شفای قلوب واقع شود و ضیاء صدور تا کلّ بحبّ اللّه بر شأنی قیام نمایند که احدی را مجال اعراض و اعتراض نماند و جمیع ما قاله المشرکون او یقولون را لاشیء محض انگارند اذاً اقول

تبت الیک یا الهی بما اجترحت فی ساحتک فاغفر لی بسلطانک و فضلک انّک انت اکرم الأکرمین و الحمد لک یا اله العالمین

خادم‌اللّه