بسم اللّه

عشق از سدرۀ اعلا آمد با شعلۀ فارانی

هم با جام بلا آمد از ساحت سبحانی

اوّل کوب فنا بخشد بر زمرۀ عشّاق

وانگاه کند باقی از نفحۀ روحانی

ای عشق توئی سلطان در مرکز امکان

گر سینه به‌بردی تو هم صبر و شکیبائی

گه آتش موسائی گه صوت انا اللّهی

گه بنده و گه شاهی از جلوۀ ربّانی

خلقی بره افتاده هم مرده و جان‌داده

یک نفسی بر کش ای روح مسیحائی

ناسوت بروز تو لاهوت ظهور تو

هاهوت حضور تو ای گوهر رحمانی

هان دلکم بر سوز وانگه جگرم بر دوز

از نار جمال خود وز ابرۀ ثعبانی

ای بیخبر عالم از خود خبرم در ده

من گمشدۀ راهم تو شعلۀ نورانی

گر لطف همی خواهی یک قدحی در ده

من تشنۀ یک جامم تو کوثر یزدانی

آن زلف سیاهت را بر گیر ز رخسارت

تا شمس برون آید از پردۀ ظلمانی

من صید دو ابرویت هم بستۀ گیسویت

گه بکمندم بندی هم گاه تو بگشائی

هم تو لبانم بستی هم تو ز جانم رستی

هم از تو کنم مستی ای بادۀ رمّانی

گر روی کنی پنهان یک لحظه تو از امکان

رسم بقا بر خیزد گردد دو جهان فانی

ای از تو فغان من وی محیی جان من

هم کون و مکان من ایمصرک سلطانی

این بس عجبم آید این نکته که بنمودی

موجود بهر چشمی وز چشم تو پنهانی

ای بلبل باغ من وی علّت داغ من

وی از تو فراغ من زن رنّۀ سریانی

عیسی ز سما آید موسی ز سنا آید

جانها همه بشتابد در محضر قدسانی

قافیۀ ای از نی این عشق نمیداند

هم ای بودم نی هم نی کندم نائی

درویش میازار زین گفتۀ بسیار

کز حرف بر آشوبد این گنبد مینائی

این سند از کتابخانهٔ مراجع بهائی دانلود شده است. شما مجاز هستید از متن آن با توجّه به مقرّرات مندرج در سایت www.bahai.org/fa/legal استفاده نمائید.

آخرین ویراستاری: ۱۲ اکتبر ۲۰۲۶، ساعت ۱۱:۰۰ قبل از ظهر